تبليغاتX
شتر زنک کوهی

شتر زنک کوهی

می شود شاعر بود و نمرد
می شود شاعر نبود و زندگی کرد
رضا شنطیا (مجموعه شعر صوتی گلوله در گلو)

خودش می دانست امسال چه سالی است ؟ اژدهای غمگینش را چپاند توی کیفم و گفت جا ندارم ببرم مواظبش باش  می دانی که با من می خوابید.

شیب زمین برای بالا بردن چمدان انگار از نه درصد بیشتر بود .گره دست بندم را محکم کردم و با هر سری بود یکی از چمدان ها را رساندم به در پرواز های خارجی .از پله ها پایین آمدم و طبق معمول با چرت و پرت و کل کل های همیشه بالا آمدیم .شبیه همیشه نبودیم ، هنوز بودیم و این فرودگاه برای گریه کردن جای بزرگی بود .
دوربین به دست  شاید همه عکس ها را  تار گرفتم اما همانی که رعنا  گرفت وقتی توی بغل نگین زار می زدم امیدوارم دستش نلرزیده باشد .
- بابا اینا چرا گریه می کنن؟
- دوستاشون دارن می رن باباجان
پیرهن صورتی پف دارش من و یاد عکس هایی می انداخت که همیشه بعد از سفر های مادرجون ، مامان و عمه  با لباس های هماهنگ سوقاطی ازما می گرفتند  .دوباره بغضم ترکید و اصلا هم  قول نداده بودیم که گریه نکنیم و از این هندی بازی ها  .قرار بود زار بزنیم که هندی تر هم اگر شد دلمان خنک بشود.
توی گوشش گفتم
- قول بده آدم  موفقی بشی
- قول می دم دستبند باف خوبی بشم
- خاک تو سرت
برای آخرین بار لپ منعطف و نرمش را کشیدم  و بچه اژدها را با دقت توی کیفم جا دادم .
مثل یک تکه از خاطرات کودکیم داشت محو می شد نه تمام خاطرات کودکیم بود .همه آن روزهای لعنتی را با هم بزرگ شدیم  همه این روزهای لعنتی تر را وقتی حالم از عالم و آدم به هم می خورد و مهمانی های فامیلی  به وسعت تمام خاله زنک ها  و دماغ عملی ها و خانوم باجی ها و مذهبی ها و غیر مذهبی ها  چال می شد روی لپش  روی دماغش و پایه همه جوره خل بازی و درد دل و غیر دل و رودل و بی دل بود .
کار راحتی نبود رفتن همه با هم .گریه قبل بهار باران می آورد .
بهار های خیس را دوست دارم  اگر شمال باشی و باران بیاید و عید نادیدنی های مزخرف  پیچانده شود و از هر نوع حاشیه ادبی و هنری و خانوادگی و غیر خانوادگی دور باشی   بخوانی ، بنویسی ، فیلم ببینی و عکاسی  و دلت برای همه چیز بگیرد و تنگ شود .
فکر کردن به یک سال گذشته هم دیگر فرقی نمی کند  خوب یا بد همه اش به ادبیات و معماری گذشت  کم گذاشتم یا نه تجربه های خوب و بدش کنار هم بود تا امسال  را ببینیم چه گلی قرار است روی سرم سبز شود !
آخرین جلسه ادبی سال 90 در کارگاه خانوم میزبان بودم و امیدوارم همه بچه های این کارگاه ، کارگاه قبلی ،کارگاه های بعدی ،جلسات شعر مشهدو..  با حداقل درگیری با حاشیه ها  بروند توی دل ادبیات و بیرون نیایند تا دل درد بگیرد .

دلم می خواست امسال قبل از ساعت ده  ،بی بی سی فارسی  را  بدون ترس از پارازیت روی اعصابم روشن  کنم و بگوید:
نمیدانید امروز صبح جهان چه قدر آرام و در صلح و گل و بلبل است !


این شعر تقدیم می شود به آقای عباس رضایی  و خیلی های دیگر  به این امید که امسال فونت هایش بزرگ تر شود :)

آمریکا
در پشت بام افغانستان نشسته

من هنوز بادبادکم را نباخته ام

هر روز دلم می خواهد

لب های حسن را بعد  عمل ببوسم *

 سرباز
بیا چای بخوریم

به ریش هم بخندیم

فردا می رویم ایران

کاش مریخ  کشوردار شود

زبان درازی آمریکا

بمب به حلق سیاره بعدی کنیم

دلمان از هسته های باد کرده بالا بیاید

سرباز

کمربندت را شل کن

برین در پوتین هات

گل سرخ بکارم


* شخصیت داستان بادبادک باز اثر خالد حسینی

.......................................

دو شعر دیگر  هم  به روز های رفته نود  ، روزهای نیامده نود و یک




دامنم را برای تو

روی بند انداخته ام

به پاهایم فکر کنی

راه بروم تا کتانی کهنه ات

بالا بروی از ران هایم

برسی به جزیره خاموشی

که در غار تنهایی

تمدنی خودش را عقب می کشد

روی تمام دیوارها نقاشی ات کردم

گم کردی

جیغ می کشم


........................................



تو عاشق نمی شوی

پیر تر می شوی

یک روز

در کافه حوادث را تا می کنی

زل می زنی به پیشخدمت

دلت می خواهد اولین بار زاده شوی

از پستان های زنی

قهوه نیست

قهوه ای است

فنجانی که در ختمت سر می کشم

 

 ته نوشت : ترم آخرم و پایان نامه ای که با عشق برداشتم
موضوع پایان نامه من خانه شعر مشهد است .اگر شاعر هستید یا نیستید اگر به شعر علاقه دارید یا معمارید لطفا برایم کامنت کنید پیشنهاد ، نظر و جواب دادن به سوالاتی از این دست که فکر می کنید جامعه ادبی مشهد با چه نوع کمبودهایی مواجه است ؟ چه جور فضاهایی؟ دلتان میخواهد به عنوان یک شاعر به چه فضا یا کاربری هایی راحت دسترسی داشته باشید؟
اگر بخواهید شعر بخوانید یا بشنوید دلتان می خواهد کجا باشد ؟فضا را برایم توصیف کنید هر چه قدر عجیب و تخیلی و یا حتی معمولی .

زیر ته نوشت : انگار این "تر" حذف نمی شود از وبلاگ شتر زنک کوهی تر


کلاهم را روی آدم ها

پایین می کشم

چه کسی به سبقت های غیر مجاز یک موتور سیکلت

اهمیت می دهد؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:7 توسط صنم| |

همیشه بعد از تحویل پروژه ها در تعلیق فرو می روم .به یک نقطه خیره می شوم و گاهی با یک خمیازه کشدار سعی می کنم ذهنم را سر و سامان بدهم .گاهی با نگرانی به کتاب خانه کوچکم نگاه می کنم و گاهی به پوستی ها و ماکت ها و استادی مدل ها و ....می رسم به گلدان بالای تختم که در سرد ترین شب های زمستان امسال بعد از دو سال گل داد .تنگ شیشه ای قرمز کنارش را بر می دارم و ته مانده آب را روی برگ هایش می ریزم .گل های قرمز کوچکش را می شمارم .چهار تا و پنجمی هنوز باز نشده .چشمم می افتد به ناخن هایم که یا شکسته اند و یا طبق معمول گوشه و کنارشان ترک برداشته  و هیچ چیز جز یک ناخن گیر آن هم از نوع قدیمی ،  زیباترشان نمی کند .دلم برای یک لاک جیغ لک زده اگر گلوی مادر بزرگم را با یک غین بزرگ در اسغفرالله غلیظ نکند .
ناخن گیر را بر می دارم و با  هر تق دلم می خواهد ذهنم را خالی کنم از طرح 4 از طرح 5 از موضوع پایان نامه از مبانی نظری معماری دیکانستراکشن و برداشت های پیچیده آیزنمن از زبان و نوشتار در معماری  و بحث های طولانی ام با نعیمه بر سر نوشتن مبانی تلفیقی  معماری پیتر آیزنمن( از معماران پیشرو در عصر حاضر ) و به خاطر آوردن بحث های ترم پیش با مهندس موسوی که : بچه ها هیچ چیز از سیاست و قدرت جدا نیست ،چرا شما تبدیل شده اید به نسلی که نمی خواند و نمی نویسد و فقط با یک سرچ اینترنتی معماری می بیند؟ و بی آنکه بداند فرد مبانی فکری و نظری اش از کجا آمده مجذوب آن می شود؟  همیشه آن روی سکه هم هست  . تق ،این هم از آخرین ناخن .سرهای بی کلاه ناخن هایم چقدر کوتاه و احمقانه اند .انگار از ظرافت های زنانه و دلربایی کشیده در نوک تیزشان خبری نیست .تکه های ریخته کف سطل آشغال وسط پاهایم .
مادرم بلند می گوید :امروز ظرف ها نوبت کیه؟ می خوایم بریم بیرون هااا
نوبت من است بعد از مدت ها ! اگر قرار شد یک روز چیزی را به کسی تقدیم کنم تقدیم می کنم به مادرم به دست هایش .
دوباره خمیازه می کشم و در سکوت "سرزمین گوجه های سبز "را باز می کنم :
ادگار گفت : وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم ،غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم ،از خود دلقکی می سازیم .

 

 

 



پی نوشت : تسلیت به هانیه عزیزم به خاطر فوت پدرش .تسلیت به غم های همیشه اش به درد های دلش و
به تنهایی شاعرانه اش .

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 0:17 توسط صنم| |

نمی دانم چرا تمام کبوتر ها در حیاط خانه ما می میرند
چرا مرگ کبوتر ها بهانه به روز کردن وبلاگ من می شود
 چرا نشد این دفعه که از صدای خوردن کسی به پنجره به حیاط دویدم نجاتش بدهم  . وقتی رسیدم  با چنگال گرفتش  و رفت ، شاهینی که ندیده بودم !

من ماندم و ایوانی که باد روی پرها می نشست
 بغضی روی گلوی من
پدر
پدر
هر روز نان نریز
خالی حیاط
با همین چند خرمالوی نارنجی هم زیباست .

باید به بعضی روزها عادت کنی ،بعضی چیزها ،حرف ها .بعد در خودت زندگی می کنی در خودت حرف می زنی نه حرف نمی زنی شعر می گویی ،گریه می کنی ،قدم می زنی ،عاشق می شوی ، می میری ، هستی ، نیستی . شاید هم عادت نکنی ، بپذیری .
هنوز همه چیز را دوست دارم  و هیچ چیز را دوست ندارم  و این زندگی را به من نزدیک می کند خیلی نزدیک
زندگی ؟

یک ماه مدام هر روز زنگ و اس ام اس که باید ببینمت .
- کی هستی؟
-  ای بابا گیر نده .
- چرا باید ببینمت ؟ چرا این همه در مورد من می دانی ؟
- تو بیا .فقط یک ساعت
- کلافه ام کردی . باشد

با تمام پیش زمینه های عجیب غریب و وحشتناک رفتم . از سرکاری بودن قضیه بگیر تا ملاقات با یک آدم بیکار تا پوزخند به کسی که شاید می خواسته امتحانم کند تا جیغ زدن سربعضی فامیل های خاله زنک مان که گاهی  کم از این کارها نمی کنند تا  ثابت کنند دختر خوبی هستی یا نیستی !
 تا گرفتن حال طرف یا اصلا نگرفتن و فقط نشستن  و حال خودت به هم خوردن از این همه که در  بالا گفتم  و فقط می خواستم بالا بیاورم . رفتم از سر لجبازی با خودم یا....
 - خوب  شما ؟
- چه قدر عوض شدی
-  عوض  چی؟
- هفت سال پیش را یادت می آید؟
- ........

چه قدر خندیدم . پرتاب شدن به یک اس ام اس اشتباهی در دوران دبیرستان . دختر  خرخوان محتاطی که پر از آرزوها و موفقیت های بزرگ بود .دست از پا خطا نمی کرد و گفت : لطفا مزاحم نشوید من برای این کارها وقت ندارم .اصلا هم از شما خوشم نمی آید .
 - فکر نمی کردم بیایی  یا منتظر بودم  بفهمی ، دعوا راه بیاندازی ، بری .
- خیلی دیوانه ای  
به اندازه هفت سال حرف زدیم  به اندازه هفت سال از زندگی. خوب بود که حداقل همه اش خوردن و خوابیدن نبود .خوب بود که به اندازه سه ساعت درباره اش حرف  داشتیم و باز هم ماند  .به اندازه سه ساعت درباره زندگی فکر کردم . به اندازه سه ساعت پرت شدم .
به اندازه سه ساعت آنقدر تجربه های عجیب داشت که گفتم اگر نویسنده یا شاعر می شدی به دردت می خورد !

قرار بعدی هفت سال دیگر ،همین ساعت  توی همین کافه .
-خداحافظ
-خداحافظ

 هفت سال بعد شاید مرده باشیم ،ازدواج کرده باشیم ، خارج از کشور باشیم ،شاید ... اما باید بیاییم !
 بعد بنشینیم و از زندگی بگوییم .
از این دست اتفاق ها در زندگی من زیاد نه اما کم هم نمی افتد .
هنوز همه چیز را دوست دارم
دانشگاه ، طرح ، اسکیس ،تحویل ، کار ،شرکت ،تنهایی ،شعر ،ادبیات ، مطالعه ، نوشتن ،چای ،اتاق ، مادر ،دیوار ،پنجره ،خاطره ...
هنوز همه چیز را دوست دارم  و هیچ چیز را دوست ندارم  اما اتفاق های بینشان را دوست تر .
به همه چیز بدهکارم ، بدهکار  

یک چهارپاره از کارهای کلاسیک ام :

خار پشت بی آغوش

برگ زرد توی چوب

ترس مانده در تیغش

زخم  های روی چوب

 

پشت کلبه ای خالی

بند رخت ِ بی حالی

نرم توی چشمانش

باد می خورد شالی

 

خار پشت خواری که

حال را به هم می زد

چشم قایمش با تو

پلک روی هم می زد

 

توی مشت غمگینش

جا نمی شود دستی

جمع می شود در خود

فکر می کند هستی

 

می شود فرو از پشت

توی خواب یک انگشت

خون که  می چکد در تخت

کی مگر خودش را کشت؟

 

راه می رود با جیغ

دست های تو در جیب 

می زند خودش را تیغ

جوجه تیغی ترسو

.............................................................................................

دو کار از دیگر هایم :

من پشت به یک اتفاق ساده می افتم
هر روز پای پیری ام را در اتوبوس له می کنم
معذرت می خواهم
ببخشید
حرف ها
مثل جمله های پشت بلیت چروک می شود
کسی نمی خرد
من فحش های خوبی بلد م
که در سر به زیری
روی مرا گرفته اند
زیرت گرفته
نگاه های خیابانی
که به چشم های من مدیون است
زیرت گفته اند
با بوق ممتدی که می گوید :
دووووووووستت دارم.....
.....
..

دلم برای اولین دوست داشتن دوازده سالگی
تنگ شد
روی چین پیرهنم
همه چیز سر می خورد تا رنگ های من
حالا
هرچه کلاغ ها را با ابرها آشتی دهم
باز از درخت می افتم
تقصیر چشم های من بود که سیاه شد
در چشم سفیدی یک روز ابری


.............................................................................................


 

به پرچم های سیاه نگاه کنم یا سبز؟

ابرها روی تیر چراغ برق می ماسند

مرد نارنجی آخرین ته مانده های درخت را می برد

تنهایی کلاغ ها

در غروب دسته جمعی

روی خاطره درخت به من زل زده

از این همه سلام

جز چند ارتباط ناتمام

 چند سرفه ی خشک

 چند

چند

چند

چندتا؟

نمی دانم کجا را باید آتش بزنم

من که برای فتح کسی نیامده ام 

روسری ام را بالا می برم
نه سیاه، نه سبز، نه سرخ
و نه حتی صلح!
تنها کمی شبیه خودم.

 


 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 14:6 توسط صنم| |

"شاعران ذات اندوهگین جهان اند"

غلامرضا بروسان

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:49 توسط صنم| |

من پاییز را ابری می خواستم ،من پاییز را دلگیر می خواستم ،با برگ  های که نه می مانند  نه می روند  زرد هم نمی شوند پاییز می شوند پاییز... من پاییز را سرد می خواستم که بروم در شال گردنم  ببافم  ،گره بخورم بعد آویزان شوم  از رنگی ترین نخ  مانده به تمام شدن  و هی باد بیاید و من ...باد بیاید و ....

اما نمی خواستم  در یک غروب برگشته از دانشگاه توی حیاط  خانه، چسبیده به پله ها یک کبوتر یخ زده را گریه کنم  و هرچقدر حوله گرم بپیچم دورش توی بغلم  زنده نشود و زنده اش نکنم و پاییز باشد و پاییز باشد و من  حتی نتوانم فقط کمی کبوتر یخ زده ای را نجات بدهم . خاکش کنم کنار باغچه همان جا که وقتی بچه بودم ماهی قرمز های عید را خاک می کردم و روی یک چوب با لاک قرمز می نوشتم  : قبر ماهی قرمز .

دارم فکر می کنم  فکر می کنم فکر می کنم به یک عالمه روزی که  از دانشگاه به اتوبوس فرار می کنم از اتوبوس به پارک از پارک به اتاقم  از اتاقم به خودم از خودم به شعر  از شعر به خودم از خودم به شعر از شعر به خودم . مگر زندگی چقدر طول می کشد که هر روز بپرسم زندگی چیست؟ و مثل یک سوال کلیشه ای مسخره زل بزنم به خودم .بعد برای خودم شکلک در بیاورم و جای نیمکره های مغزم را طوری عوض کنم که  چندان معقول به نظر نرسم .مثلا به جای نیمکره راست و چپ مغز از این به بعد نیمکره بالا و پایین داشته باشم و چون   سعی میکنم عادل باشم  هر دویشان هم به یک میزان کار کنند .

بگذریم ...

از چی؟ همه چیز آنقدر چسبیده به زندگیم که نشود بگذری و تا میایی بگذری پایت گیر می کند به دم دستی ترین چیزی که قرار بوده از آن بگذری و بعد شده تمام زندگی ات .کمی از زندگی ات ،اصلا هر چقدر از زندگی ات .آدم هایی که اینهمه راحت میگذرند از همه چیز چطور می شود ؟ آهان آدم اند یادم نبود من آدم نیستم من آدم نیستم  آدم نیستم .

حالا که نیستم بروم شمع هایم را شوت کنم به جای فوت به یک جای خیلی دور که با خودم   عهد کنم تا وقتی شاعر خوبی  نشوم  از همه چیز راحت نگذرم و نگذرم  و نگذرم .

 چرا همه چیز را مثل احمق ها سه بار تکرار می کنم ؟ آهان یادم نبود من آدم نیستم پس ممکن است گاهی بتوانم احمق باشم گاهی شاعر گاهی معمار وگاهی چسبیده به لنز دوربینم و زندگی را به طرز لعنتیی دوست داشته باشم دوست داشته باشم دوست داشته باشم .که کارگاه بروم  که اجرای شعر تمرین کنم  که تا صبح روی طرحم بیدار باشم  و...

 در یک پی نوشت ناتمام  به مملکتم ببالم که به حول و قوه الهی کشور مان در یکی دو سال اخیر به تولید انبوه "دانشجوی معماری "رسیده  !!! 

رد شویم بیا بروم یک جای دیگر ...

 که کنار مرغابی ها ی ملت باشم  و دلم بخواهد گاهی بزنم آنهایی که برگ ها ی پارک ملت را جارو می کنند ... که  از بهترین دوستانت بهترین منتقد شعرهایت باشد ...که  سه نفری با مینا و مهشاد در "کافه مان " شعر سه نفره بگوییم ... که  بعضی روزها فقط بشینی دور هم بخندی با هر کسی که بود و اصلا روی زمین غلت بزنی از نوع  سنگین وزنی خودت ! بعد کورت ونه گات در مرد بی وطنش بگوید که فروید در نظریاتش می گوید : طنز یک جور واکنش دفاعی در برابر ترس است ...و من می ترسم و می ترسم و می ترسم از تمام این بیست و یک سالی که امشب از من رد شد می ترسم .از ادبیات ، معماری ، هنر....از مسئولیت  در  برابر خودم  در برابر کسانی که دوستشان دارم و هر روز غمگین تر می شوند در برابر این بیست و یک سالی که از من گذشت و چند سالی که نمیدانم تا چند خواهد گذشت .
من می ترسم .


پس بخوانید از من :

یک چهارپاره پاییزی برای پاییز من تقدیم به پاییز پر بغض من :

یک زن که از چشم تو افتاده
در قاب روی میز می میرد
یک جفت چشم مانده در تصویر
دست تو را در خواب می گیرد


از عینکی که خوانده شعر من
روی کتاب مانده در میزم
مردی برایم شعر می گوید
این بار من در کوچه می ریزم

این عصر بارانی بپوش از من
با زود های تا ابد دیرت
من در جوانی زرد می میرم
نا مهربان در چهره ی پیرت

  این بار  من بی خواب می مانم  
از شعر تو لای کتابی که
با یک زنِ در چشم تو مرده
تو می روی بی من بخوابی که...


 

و سه کار از موج نوهایم :


1.

گنجشک ها جوانی منند

که از صبح

 سر همه چیز بحث می کنند

از آن همه درخت جز عصای پیرمردی که به آن طرف خیابان می رود

چیزی نمانده

پیر تر از آنم که راه بروم

کسی نیست کفش هایم را جفت کند

و گره کور بندها را باز کند

حالا که مانده ام

بگذار نان بریزم

و خانه های چوبی بسازم

 


2.

آسمان نمیخواهم

فقط در اتوبوس دو صندلی به من بدهید

یکی برای خودم

یکی کوله ام

در ایستگاه مردی منتظرم ایستاده

با یک شاخه گل آبی در دست

و کوله خالی بر پشت


3.

چند خیابان که بوق می زند

چند آدم و چراغ که کلافه ام

از وقتی دست و پایم را گم کردم

کفش هایی با بند گره خورده

به سکوت جا کفشی فکر می کند

باران که بیاید

پیدا می شوم

در کوچه کسی نمی ماند

و من

مثل یک مرد کنار خودم قدم  می زنم




ممنون برای همه سوپرایز های امشب و در ادامه اش فردا
و امشب چقدر نزدیکم
خیلی نزدیک

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 23:13 توسط صنم| |

حس این روزها با بقیه ی روزهای پاییزی ادبیات تفاوت دارد، حالا یک سال از با هم بودن ما می گذرد، یک سال تلاش و عشق که دارد خودش را نشان می دهد، کارگاهی که اواسط مهر پارسال با یک گروه هفت هشت نفره شروع شد امروز با ده ها نفر از اعضای خود دور هم جمع می شود تا یادداشتی برای سالگرد کارگاه بنویسد .

 

ما باور داریم که یک جمع حرفه ای هستیم و در ادبیات حرفه ای کیفیت حرف اول را می زند، برای کسی که در محیط حرفه ای ادبیات نفس می کشد وقتی برای پرداختن به حاشیه ها نیست و از مخاطب جدی توقع نداریم که تحت تاثیر حواشی و جو سازی ها قرار بگیرد.

هدف اصلی ما در یک رابطه ی گروهی و حتی فردی ادبیات بود –و هست-  نه هدف های دست چندم دیگری که جز حاشیه چیزی به همراه ندارد.

اگر دنبال حاشیه ایم راحت تر است که در خانه هایمان بنشینم و فارسی وان ببینیم و دستمان  روی اس ام اس باشد یا تلفن با قوی ترین سرعت انتقال اطلاعات فامیل، دوستان، آشنایان و سایر وابستگان!!

ادبیات آن قدر برای خواندن و نوشتن و تجربه کردن وقت می برد که شاعر و منتقد حرفه ای توجهی به جنبه های بی ربط دیگر نداشته باشد.

 

آن دسته آدم هایی که این چیزها برایشان جذابیت یا منفعتی دارد را ارجاع می دهیم به منابع کاذب موثق در دسترس!! و به باقی کسانی که به ادبیات و هنر فکر می کنند پیشنهاد می کنیم ادامه ی فعالیتهای  گروه ما را دنبال کنند.

 آن هایی  که می خواهند به اسم نقد، فحش نامه بنویسند، خوب است قبل از هتاکی به یک گروه  حرفه ای، حب و بغض ها را کنار بگذارند، گستره ی دیدشان را نسبت به  پیرامون خود حداقل کمی باز تر کنند و بدون تعصب به چیزهای دیگری هم مثل ادبیات فکر کنند.

 

روزی که شروع به فعالیت کردیم، نه آمدیم که بجنگیم نه آمدیم که ثابت کنیم بهترینیم، آمدیم که «دوست» باشیم. «دوست» به خاطر «ادبیات» به خاطر «ساخت یک ادبیات سالم» .

مگر ادبیات همین را از ما نمی خواهد؟ و حالا که هرروز بهانه های باهم بودن کم رنگ می شود، نمی شود به خاطر ادبیات کنار هم ماند؟؟

 

بعد از تمام این حرف ها بهتراست خلاصه ای از فعالیت ها و برنامه های گذشته وآینده گروه را ارائه دهیم چون می دانیم که پرداختن به مقدمه هایی مثل این مقدمه هیچ وقت تمامی ندارد، آن هایی که می دانند لازم به توضیح بیشتر نیست و برای آن هایی هم که تظاهر به نادانی می کنند، کاری از پیش نمی برد؛ همان حکایت کسی است که خودش را به خواب زده...

کارگاه ما با هدف آموزش و مطالعه در ادبیات، فلسفه و هنر شکل گرفت با توجه به گستره و نوع مطالعات و تخصص افراد کارگاه، شروع فعالیت ما با ادبیات و شعر بود، اما با نگاهی فلسفی ومتفاوت به شعر.

ما با ادبیات ساختارگرا شروع کردیم تا پایه ی حرفه ای خود را بسازیم، دوره ها با آموزش مبانی شعر شروع شد، ما طبق نمودار ارزش سنجی شعر بر اساس نظریات بزرگانی چون دکتر شفیعی کدکنی، دکتر رضا براهنی، دکتر شمیسا و اساتید دیگر پیش رفتیم. بر اساس این نمودار ارزش سنجی شعر یک اثر ادبی بر چهار عنصر استوار است: عمق و اصالت انسانی اثر،پشوانه ی فرهنگی اثر، گسترش اجتماعی اثر و زیبایی های فنی و هنری. ما در کنار مطالعه ی تخصصی سبک شناسی ادبیات ایران سه رکن این نمودار را مورد مطالعه قرار دادیم وبعد، شروع به تحقیق و مطالعه در چهارمین رکن یعنی زیبایی های فنی و هنری اثر کردیم که خود شامل: موسیقی شعر،زبان شعر،خیال شعر، فرم شعر و عاطفه ی شعر بود.

 

بعد از مطالعه و آموزش عناصر فنی و هنری شعر در دروره های قبل ، اکنون در دوره ی هشتمِ کارگاه، ما در حال یادگیری و مطالعه ی فرم شعر که یکی از مهم ترین عناصر ادبی و هنری ست با هم به جامع ترین تعریف از فرم شعر رسیده ایم.

پیش از این در بخش سبک شناسی، قافیه و عروض سه کتاب با عناوین سبک شناسی کاربردی، قافیه ی کاربردی و عروض کاربردی به چاپ رسیده است که بعد از اتمام دوره ی آموزشی فرم شعر جامع ترین کتاب تحقیقی،تالیفی در این زمینه هم توسط خانه ی شاعران جوان به انتشار می رسد.

در کنار این فعالیت ها به آموزش و معرفی هنرهای دیگر مثل رقص، موسیقی، نقاشی، سینما و... توسط اعضاء کارگاه پرداختیم. خیلی مستقل به اردوهای فرهنگی – هنری در شهرستان های خراسان رفتیم، باهم جایزه گرفتیم و تقدیر شدیم، با هم شعر خواندیم، با هم از هم دیگر آموختیم و درهمه جا پشت هم بودیم...

در حال حاضر تیم ادبی ما با بیش از 30 عضو ثابت و حدود 100 عضو میهمان و با کمک حرفه ای های شعر و تئاتر خودش را برای اجرای نخستین کنسرت های شعر ایران آماده می کند.

اجرای پواتری کنسرتوارها  با تلاش کارگاه ما برای اولین بار در ایران از آذرماه امسال روی سن می رود.

همچنین از اواخر مهر اجراهای شعر رادیویی ما کلید می خورد.

 ما به طور مرتب کتاب منتشر می کنیم؛ کتاب های هفته شاعران جوان مشهد را کم تر شاعر و یا منتقد مشهدی ست که ندیده و نخوانده باشد، این کتاب ها هرهفته با شعر حدود صد نفر از شاعران جوان مشهد منتشر می شود؛ هشتمین جلد این کتاب، ویژه نامه ای بود برای صلح جهانی با مقدمه ی خانم دکتر شیرین عبادی.

هم چنین در نظر داریم طبق روال کتاب های شعر هفته، کتاب های نقد هفته را نیز منتشر کنیم برای خدمت بیشتر به ادبیات شهر،کشور و جهانمان.

 

اهم فعالیت های مشترک ما عبارتند از:

کارگاه های ادبی؛ سامان دهی بزرگ ترین کارگاه ادبی ایران

برگزاری کنسرت شعر؛ برای نخستین بار در ایران

وبلاگ و وبسایت ادبی

برگزاری جوایز ادبی از جمله برگزاری «جایزه ی شعر مشهد» و «جایزه ی سالانه ی کتاب من»

فعالیت در فیس بوک و صدا و سیما

انتشار مستمر کتاب هفته ی شعر جوان مشهد( تا کنون 10 شماره) و کتاب فصل شاعران جوان مشهد(با همکاری حوزه ی هنری)

 

همکاری مستمر با مطبوعات

برگزاری مرتب سمینارها و ورک شاپ ها (با همکاری گالری های معتبر و دانشگاه ها)

 

برگزاری مستمر یک کارگاه کتاب(کنفرانس کتاب) در کنار کارگاه ادبی

ساماندهی بانک هنری مشهد با هزارها اثر هنری و پژوهشی (کتاب، فیلم، موسیقی و...)

مدیریت سامانه ی نشر و توزیع مشهد

 راه اندازی کتابخانه ها و فرهنگسراهای روستایی

و مدیریت یک سامانه ی اطلاع رسانی برای هنر.

 

ما -کنار هم- در این یک سال به این تولیدات رسیدیم و ثابت کردیم می شود تنها با عشق و پشتکار بهترین گروه و کارگاه ادبی را داشت، آن هایی که از ابتدا با ما همراه بودند حالا فهمیده اند فعالیت در یک جمع حرفه ای، تنها به خودشان بستگی دارد، آن ها نه به خاطر گروه، نه به خاطر امتیازات گروه و نه به خاطر چیز دیگری بلکه به خاطر «ادبیات» و «انسانیت» در کارگاه ها با عشق فعالیت می کنند، می خوانند، می نویسند و اجرا می کنند.

آن هایی که به خاطر منافع کم ارزش و احتیاجات غیرادبی مشغول به این کارگاه شدند به این نتیجه رسیدند که راه به جایی نمی برند.

دوستانی از کنار ما رفتند با دلایلی که خودشان داشتند اما با این که در گروه نبودند همیشه و در همه حال از ما حمایت کردند. از ایشان متشکریم.

درست است که همیشه در محیط ادبیات، افرادی هستند که بیهوده، تلاش خود را صرف فعالیت هایی می کنند که ان ها را بدون ان که استعداد یا همت هنری داشته باشند،  به موقعیت های کاذبی -که تنها ارضا کننده ی کمبود هایشان است- می رساند، اما این افراد هیچ وقت هیچ جایگاه مانایی در اجتماع و ادبیات پیدا نمی کنند.

 

امروز ما پدری داریم که همیشه برای ما در عین صمیمیت، محترم بوده و هست، پدری که قبل از شاعر بودن، شعرزیستن را آموخت و قبل از آن انسان زیستن را، کسی که هیچ وقت کینه به دل نگرفت، اگر جایی خنده یادش می رفت به خاطر خودمان بود به خاطر ادبیات، با تمام مشکلاتش کنار ما ایستاد، از ما یک گروه حرفه ای ساخت، شاعرانی که آینده ی ادبیات کشورشان را می سازند.

حتی با کسانی که با او و جمع ما با کینه و دشمنی برخورد کردند، بد برخورد نکرد.

او  حرمت گروه و ادبیات را می شناسد، او می داند کسانی که این گونه جوسازی ها و حاشیه پردازی ها می کنند بعدها پشیمان می شوند، بعدهایی که شاید خیلی دیر باشد و راه برگشتی برای آن ها نمانده باشد

 

پدرما ادبیات را می شناسد.

مصطفی توفیقی پدر خیلی خوبی ست؛ سالگرد کارگاه را به او تبریک می گوییم، از او هزارها بار متشکریم و از همین جا اعلام می کنیم: «تا وقتی ادبیات باشد ما با هم هستیم، با ایمان وعشق به کار خود ادامه می دهیم تا به ادبیاتی که شهرمان، کشورمان و جهانمان را مفتخر سازد برسیم. »

 

 

 

بچه های کارگاه ادبی خانه ی شاعران جوان مشهد

پاییز 1390. آغاز دومین سال فعالیت

 

به امضای: اعضای اصلی کارگاه ادبی خانه ی شاعران جوان مشهد:صنم احمدزاده، صادق اسلامی، امیررضا پدرام یار، صبا پورشسب، محسن پیروی، اسما حسنی، فاطمه حلیمیان، مینا خسرونژاد، سارا خلیلی، اعظم دلبری، فاطمه رهدار، سارا سدیر، مرضیه(رها) سلیمانی، مرضیه سیروسی، ربیعه شیرخانی، مهسا طالب، مهشاد عزیزی، میترا عزیزی، ناهید عملی، وحید فریدی، حامد قاضی زاده، تکتم محمدیان، هانیه ملکی، علی موذن جامی، مریم مهرابی، علیرضا هلالی



نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 6:9 توسط صنم| |

برای من تاسف نخورید 
چون لیاقت زندگی کردن را دارم و راضی ام 
ناراحت آدم هایی باشید که به خودشان می پیچند و از همه چیز شاکی اند
برای من تاسف نخورید
چون تنهایم
و در سخت ترین لحظات شوخ طبعی همراهم بوده است

(چارلز بوکفسکی)

تقسیم بندی انتخاب واحد نشان می دهد که ما هم به سال آخر دچار شدیم و من به بغض! چقدر ها

 ماند که نیاموختم و چقدر که آموختم .

 فقط یک ثانیه کافی بود تا تمام خاطرات این سه سال از چشم هایم برود ته قلبم که من با عشق دانشجوی معماری شدم .درست روی سفیدی همین میزهای آتلیه بود که با این همه خش  های کج و معوج که کاتر رویش کنده!  کنار هم ایده دادیم ،اتود زدیم ،سایت آنالیز را قدم زدیم و عکاسی کردیم در دوربینی  از مردم از جامعه از نیازها از شرایط از خودمان تا  باور کنیم که راحت نیست آجر ها را بالا رفتن .

خوب است که هنوز یک سال از این روزها مانده تا بفهمیم چقدر به هم مدیونیم که یاد گرفتیم  در کنار هم کار کنیم
هنوز یادم هست که غر میزدیم به جان مهندس امیری استاد روستا  که این هم شد درس؟ می گفت من اگر به شماها یاد بدهم گروهی کار کنید نصف درسم را داده ام ! 

پایش هستم که خوب رقابت کردیم و خوبتر رفاقت .درست روی همین میزهای سفید بزرگتر از خودمان بود که جدا از فکر ها وایده های خلاقانه ای که هر کداممان باید داشته باشیم معماری همدیگر را نقد کردیم که برای   انسان هاست  که مخاطب باید از آن استفاده کند، باید راه برود، تجربه کند  زندگی کند ،کار کند ،درک کند.

گاهی غبطه میخوردم به سخت کوش تر هامان :) مثل فرزانه و فاطمه و مونا (یی که دیوانه اش منم) به خاطر این همه خستگی ناپذیر بودن بیشتر از خودم حتی! و دوست داشتم و دارم این با هم بودن را این تلاش ها و بی خوابی ها را شب های طولانی و بیدار تحویل پروژه ها را .این همه ذهن خلاق را با رویاهایی که هیچ وقت کهنه نمی شوند.

اما سه سال دانشجویی من که فقط معماری نبود  هم بیشتر لبخند می شوم .من خودم را پیدا کردم خیلی بیشتر از گم شدن های اکنونم.
به ادبیات مدیونم لحظه هایی که فقط من می دانم هیچ جا پیدایشان نمی کنم و باز هم تلاش برای واژه هایی که به اندازه تمام خط هایی که کشیدم من را نوشتند .
تلاش برای بیشتر نوشتن و بیشتر آموختن و پیدا کردن خیلی چیزها فعالیت های زیادی را برایم نوشت مثل عضویت در یلدایی که زحمت کشیدیم برایش تا حاشیه نشود ولی انگار شد! تا برگزاری شب شعر و فعالیت در نشریه های دانشجویی و .....وحالا که  فعالیتی حرفه ای تر و منسجم تر و هدف دار تر را در خانه شاعران جوان مشهد در کنار چند تن دیگر دنبال می کنم .


شروع دوره جدید کارگاه در یک ماهه اخیر با محوریت کارهای تحقیقی روی فرم و آموزش دقیق تر فرم در شعر فرصت خوبی برای یادگیری موضوعی است که کمتر به آن پرداخته شده . نقد های خوبی که در کارگاه روی شعر های من و سایر اعضا انجام میشود موثر و دقیق است .
به طوری که فکر  می کنم دو ،سه سال است که دنبال چنین نقد های  هستم .

از زحمت های مدرس کارگاه استاد توفیقی  ممنونم  .

و پیشرفت در چاپ کتاب هفته ها هم ممنون تر از استاد و امیررضا پدرام یار.
با پی نوشت تشکر عکسی که دزدیمش از وبلاگ علی حاجی یاری:)




ممنون 
از همه بچه های کارگاه که به خاطر ادبیات با هم یاد میگیریم.
ممنون از فاطمه توانای عزیز که در  تمرین اجرای شعر ها وقتش را به ما داده .


وبلاگ خانه شاعران جوان مشهد هم
 به خاطر مشکلاتی، دوباره راه اندازی شد با مدیریت هانیه ملکی عزیز.
لینک جدید آن را میتوانید در ابتدای لینک های وبلاگم دریافت کنید و اخبار و فعالیت های کارگاه را که قطعا من همه اش را اینجا نگفتم دنبال کنید.


صفحه ادبی کارگاه هم در فیس بوک با مدیریت من راه اندازی شد که میتوانید
 با عنوان "کارگاه شاعران جوان مشهد"سرچش کنید .


و در آخر چند کار جدید از من :
1.                
                                                               چمدان

هوس سفر

خالی بود

کسی باورش نکرد

پر شد

کسی با خودش نبرد

از من برو

جای پایی روی خطی که آخر

نیست می شود جاده

نقطه روی

سفر

-

.

2


زندگی تکرار زنی است

در اتوبوس

بوس

بوس

بوس

و خیابان درازی که هی رد می شود

از زیر پایش

رویش مردی در تاکسی

سی

سی

سی سال  زمان کمی نیست برای ته خط

رسید

ن

.




3.

ادبیات آن قدر شوهر من هست
 که در کله ام هی بوی قرمه سبزی بپیچد
ببخشید شور شده
آب نداشتیم
چکیدم تا پخت
از ترش رویی ریختند سرش
آنقدر هم خوردند
دل پیچه ام گرفت
بالا آمدم اینجا
روی شما!
چقدر خالی ام خوب است
منی که جوشیدم برای شما !


این تابستان هم تمام شد با ادبیات و معماری و اسکیس  و برنامه ریزی برای ارشد .البته بیشترش به ادبیات گذشت خوب تر :)  برای طراحی سردر ورودی مشهد هم که مسابقه اش را شرکت کرده ایم  اگر نقطه نظر یا تعریفی به ذهنتان می رسد کامنت کنید :)



نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 0:0 توسط صنم| |

داشتم به این فکر می کردم که ......نه داشتم به این فکر می کردم اگر.....داشتم فکر می کردم کاش می 

شد...........لعنتی  می شه من فکر نکنم؟!؟


دیروز که داشتم فیلم "تهران من حراج" رو می دیدم با تمام غم و غصه و سختی که توی فیلم بود نتقطه اوج فیلم صحنه روی کوه بودن مرضیه قبل از خارج شدن از تهرانه : یک غروب خیلی دلگیر پر از دود و بوق ممتد ماشین ها از دور، غروبی سنگین از نوع تهرانش و صدای اذان و مرضیه که ناگهان با تمام وجودش فریاد میزنه و جیغ میکشه و جیغ میکشه ..........خیلی وقتا دوس داشتم این کارو بکنم  و با دیدین این فیلم یادم افتاد که چه کارهای ساده ای تو زندگیم میتونستم انجام بدم و ندادم اون هم خودمون میدونیم چرا : من تنهایی حق ندارم برم کوه


این ظهر های لعنتی تابستون تازگی ها  زیاد کش می یاد و کش میاد انگار که آفتاب درست روی مغز من می تابه و مغز من که همین جوری ازش دود بلند میشه  دوس داره به همه چیز فکر کنه از فلسفه آفرینش و بودن یا نبودن خدا و مذهب و تاریخ تمدن و عرفان و هنر  بگیر تا جوش های اعصاب خورد کن روی روصتم.

بعضی وقتا دوس دارم  سرم بذارم تو بغل یکی که خیلی از من قوی تره و هیچ وقت تو زندگی کم نمیاره  وکلی گریه کنم"دلم آغوش بی دغدغه می خواد" ولی همه آدم ها حق دارن تو زندگی کم بیارن چون آدمن .
یه چیز خیلی وحشتناک اینه که درسته که آینده غیر قابل پیش بینیه ولی تو این مملکت خراب شده خیلی خیلی زیاد دور و غیر قابل پیش بینیه .وقتی که هیچ چیز اینجا ارزش نداره نه مدرک تحصیلی نه شغل نه هنر نه...... آدم ها اینجا زنده اند " زندگی" نمی کنند (خیلی نومیدانه است نه؟ ولی من آدم نا امیدی نیستم )
خیلی وقت هابه این موج هم نسلانم که به مهاجرت فکر میکنند بیشتر حق میدم و گاهی از ته دلم آرزو می کنم  من هم زودتر کارام درست بشه و برم پیش عموم یا هر اتفاق دیگه ای که منجر به فرار کردنم بشه .آره فرار کردن ،شاید بشه اسمشو فرار کردن گذاشت و من دلم میخواد فرار کنم حتی اگر اسمم رو فراری بگذارم . من هیچ وقت معتقد نبودم اینجا وطن منه .اگر جایی یک روز وطن من باشه اونجا جایی که من "خودم"باشم .جایی که کسی درباره ساده و ساده ترین حقوق من مثل نوع پوشش و انتخاب مذهبم و نوع رشته تحصیلی ام و نوع شغلم تصمیم نگیره  جایی که من به خاطر حتی کوچک ترین حرکاتم زیر ذره بین نباشم جایی که......
خیلی وقت بود درباره این چیز ها غر نمیزدم ولی حالا می فهمم که حتی ساده ترین و ابتدایی ترین حقوق من هم بهم تحمیل میشه .و این چیز کمی نیست!! واقعا نیست !! شاید بشه با کم پولی زندگی کرد با خیلی زیبا نبودن با نداشتن هدف های بزرگ ...اما وقتی حتی نشه با وجود تمام مشکلات خودت باشی اونوقت به فرار فکر میکنی و فرار و غریبه شدن هرچه بیشتر با مردمت و دور شدن و....
چقدر دلم میخواست به جای اینکه هر روز یک دانشکده معماری مثل جلبک سبز بشه تا یک عده خوشحال که فکر میکنن دارن رشته باکلاسی رو می خونن  جلبک آبیاری کنن،  روی آموزش درست معماری و و به کار گیری عملی اون در شهر سرمایه گذاری می شد .تا کم کمش هر بیسوادی ور نداره خونه مسکونی رو آلومینیوم نما کنه .
لعنتی من معماری رو دوست دارم.
و شعر
وشعر
وشعر
 
تمام اون چیزی است که باعث میشه تو "زندگی"کنی حتی اگه یک روز زنده نباشی .
ممنون ادبیات
ممنون استاد
ممنون بچه های کارگاه
ببخشید اگر شاعر خوبی نیستم.

 
 

1.

آن روز ها گندم تنت

تمام مزرعه ام

حالا سردم است

و نان گرم آغوشت

هر روز گران می شود

 


2. 

کدام گاو گفت؟

من و تو باید

مااااا شویم

من منم

و تو تویی

و این قرن

پر از تنهایی است


3.

تمام غنیمت من

از این همه جنگ

سربازی است

که نمی داند شکست خورده

هر روز شعر می گوید

اسلحه اش

 


4.
 

صنم نامم ولی کس با دلم نیست 

 در این مذهب خدا هم شاعرم نیست

من و تنهایی و یک بغض واژه 

 اگرچه شاعری در ظاهرم نیست

از این ترس سیاه شهر گویم 

 که در این کوچه مردی  عابرم نیست

دلم شمع و گل و پروانه می خواست

 اگر چه کودکی ها خاطرم نیست

بیا با من ، نه با پروانه ها باش 

 که این پیله لباس فاخرم نیست




نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 0:8 توسط صنم| |

آدم هایی هستند که عاشق اند .خیلی عاشق اند و به خاطر این همه عشق اتفاقا منطقی اند ،جدی اند ،خودشان را گم نمی کنند .می دانند از زندگی چه میخواهند .می دانند که باید لحظه هایشان را چطور لحظه به لحظه بیاموزند، به خودشان به دیگران و عاشق باشند و این جاست که دلت می خواهد جای آن ها باشی در کنارآن ها باشی  و بیاموزی و اشتباه کنی و یاد بگیری  ......

وبلاگ کارگاه ادبی خانه شاعران جوان مشهد راه اندازی شد .لینک آن در پیوند های وبلاگم موجود می باشد .

در این وبلاگ می توانید از روند برگزاری جلسات و اخبار مسابقات و جشنواره ها و همچنین تلاش ها وزحمات استاد خوبم مصطفی توفیقی و سایر شاعران و دوستان علاقه مند به ادبیات مطلع شوید .

و همه این ها
از بهانه های ساده خوشبختی است


نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 22:48 توسط صنم| |

1


شعر زیسته ام

در واژه واژه اش

درنگ می کنم

که فاصله نفس تا قفس

یک نان

بیشتر نبود


صنم احمدزاده


2

من

زنی که ناخن هایش را

در جنگ باخته

اما هنوز با انگشت هایش

آواز می خواند


صنم احمدزاده

3

 

از گنجشک های سرزمینم

تیر و کمان ماند

 کودکانی که

سنگ شدند

تا مرد شوند


صنم احمدزاده


4

چین دامن صورتی اش

چروک شد بر خستگی صورتش

زنی که از ترس سنگ و سجاده

باد هم نمی وزید

پوست زنانگی اش


صنم احمدزاده



نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 0:27 توسط صنم| |

Design By : Night Melody